برخي برده به دنيا مي آيند، ديگران برده مي شوند و باز عده اي به سوي برده داري جذب مي شوند.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
خانه » اخبار روز » آیا واقعا شهرام جزایری آزاد شده؟

آیا واقعا شهرام جزایری آزاد شده؟

شهرام جزایری

شهرام جزایری یکی از خبرساز ترین شخصیت های دهه ی 80 پس از سیزده سال حبس آزاد شد. در این مطلب اولین مصاحبه ی رسمی و خبری وی را برای شما آماده کرده ایم. با ما همراه باشید.

سالنامه روزنامه اعتماد – زهرا علی اکبری، ولی خلیلی: اگر برای دهه ۸۰، پنج اسم خبرساز را بخواهیم انتخاب کنیم بدون تردید شهرام جزایری یکی از آنهاست. پیش از این مصاحبه کرده و پس از این نیز مصاحبه خواهدکرد، اما متن پیش رو محصول هشت ساعت گفت وگو با مردی است که می گوید در گذشته اش اشتباهات بزرگ کرده و می خواهد در آینده کارهای بزرگ بکند.

دلخوری ها و عصبانیت هایش در اواسط مصاحبه سبب ترک گفت و گوی طولانی وی با ما نشد. شهرام جزایری برای اولین بار می گوید که چگونه به دهه چهارم زندگی اش رسیده است. او مدعی است یک دکترین اقتصادی دارد و در آینده می خواهد با اتکا به این دکترین راه های جدید را در اقتصاد ایران بپیماید. خلاصه گذشته اش این است که قصد داشته فرش دستباف را جایگزین نفت کند..

قضاوت در مورد ادعاهای شهرام جزایری بر عهده مخاطب است.

 

آقای جزایری حس می کنم مقابل یک مفسد زنده نشسته ام. ناراحت نمی شوید از اینکه شما را مفسد زنده خطاب کنم؟

چرا فکر می کنید ناراحت نمی شوم؟ ۱۳ سال طول کشید تا به اینجا رسیدیم. حی و حاضر و زنده رو به روی شما نشستم و پاسخگو هستم. هیچ کس جز خدا فکرش را نمی کرد، حالا یه مدت کوتاه دیگه هم صبر کنید خودتون متوجه می شید که در مورد من اشتباه می کردید و شخصیت واقعی شهرام جزایری برای همگان روشن خواهدشد، به گونه ای که هیچ کس جز خدا فکرش رو نخواهدکرد، ضمنا همون موقع هم رییس دادگاه در مورد اشاره لفظ مفسد به من، تذکر می داد که این یک پرونده ساده کیفریه اما خب شما رسانه ها هرکاری دلتون می خواهد می کنید دیگه.

من هم همیشه سکوت کرده ام. باز هم شما رو تحمل می کنم. ضمنا در همان پرونده به قول رییس دادگاهم ساده کیفری، اگر من خطایی مرتکب شده ام، اشد مجازاتش را کشیدم که ۱۳ سال زندان بود. محروم از مرخصی بودم. تا ساعت آخر من رو نگه داشتن و حالا که بیرون آمدم شهرام جزایری هستم. یه شهروند عادی. همین.

به هر حال کسانی که قبل و بعد از شما متهم به فساد اقتصادی شده اند، اعدام شدند. پس شما موقعیتی متفاوت از دیگران دارید؟

واقعا این چه تشابهی است که شما می فرمایید؟ این همون مقایسه های کوچه بازاره که شما اصحاب رسانه هم با وجود اینکه از نخبگان جامعه هستید، به غلط می فرمایید، پرونده قضایی هر شخصی مثل اثرانگشته. منحر به خودشه، فقط مرتبط با اعمال و اقوال همون فرده. لذا نباید من رو با دیگران مقایسه کنید.

هرچند که اگر من یک هزارم کارهایی که به برخی افراد منتسب می شد، انجام داده بودم به لحاظ حساسیت ویژه ای که روی من وجود داشت باور کنید هزار بار منو اعدام می کردند. ضمن اینکه به دلیل همین حساسیت ها، دستگاه قضایی البته در چارچوب قانون، با شدیدترین حالت ممکن با من برخورد کرد که شاید خیلی از قضات پرونده راضی به این شدت و حدت نبودند اما لابد شما رسانه ها جو رو علیه من کرده بودید.

پس حس نمی کنید خوش شانسید که الان زنده هستید؟

خوش شانسی یعنی چه؟ من می گم خوش شانسی اصلا ذاتی نیست، بلکه کاملا اکتسابیه. یعنی فرد خوش شانس به جای اینکه بشینه و دست روی دست بذاره، با تلاش و کوشش فراوان، فرصت هاش رو برای اقبال بهتر تجربه می کنه. من هم برای اینکه الان جلوی شما بنشینم بیش از ۱۸۰ هزار برگه بازجوی پس دادم و از کل فیلتر قضایی و امنیتی عبور کردم و حدود پنجاه قاضی کارکشته و کاملا حرفه ای در بیش از هزار جلسه، من و افکارم رو بررسی کردند، گاهی تعداد اتهامات من به نقطه چین می رسید، سوال می کردم آقای قاضی این نقطه چین ها یعنی چی؟

می فرمود تو جرایمی کرده ای که بعدها در قانون مجازات خواهدآمد! این نقطه چین مال اونهاست. اما من با توکل به خدا و توسل به اهل بیت و متکی به اعمال و اقوال گذشته ام و دانش و توان و تجربه ام، با موفقیت و سربلندی همه اون مراحل بسیار بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و ۱۳ سال زندان یعنی ۴۷۴۹ روز رنج و مشقت حبس را باعزت و سلامت پشت سر گذاشتم. بدون اینکه در اون شرایط بسیار دشوار، کوچک ترین اعتیاد و وابستگی حتی به سیگار و این چیزها پیدا کنم.

مطمئنم تلاش آدم ها مسیر زندگی شون رو می سازه. من هم شانس و فرصت های زندگیم رو با کوشش و ایمان راسخ و اعتماد کامل به لطف و کرم خداوند متعال به دست آوردم، لذا قبول دارم که خوش شانس ترین فرد در تمامدنیا هستم زیرا به واسطه طریقت در این مسیر، توانستم به بزرگ ترین نعمت عالم یعنی لطف و کرم خدا بیشترین قربت و نزدیکی رو به دست بیارم.

پس خوش شنانس بودید که اعدام نشدید

البته با دیدگاه دیگه اگر از این حیث که سوال کردید موضوع رو بررسی کنیم، شاید هم خیلی بدشانس بودم. کی می دونه؟

یعنی اگر امروز می خواستید بین اعدام و ماندن ۱۳ ساله در زندان یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می دادید؟

خب اگه دست من بود، واقعا اعدام رو. حقیقتا من در طول ۴۷۴۹ روز و حدود ۱۱۳هزار و ۹۷۶ ساعت حبس فشارهای سنگینی داشتم، در حقیقت هر لحظه اعدام می شدم دوباره زنده می شدم تا زجر و سختی رو مجددا متحمل شوم.

جواب عجیبی است. فکر نمی کنم کسی این انتخاب شما را قبول داشته باشد.

به من خیلی سخت گذشت. اصلا واقعیت عینی زندان، زنده به گور شدن آدم هاست. من تعجب می کنم که در نظام مقدس جمهوری اسلامی، به این مهم کم توجهی می شه. مجازات در اسلام، مجازات سریعه، زندان یعنی شش ماه یا یک سال، بعدش یا آزادی یا مرگ. حال آنکه ادامه دادن زندان عین مرگ تدریجیه.

کاش من را هم شش ماه نگه می داشتند و بعد اعدامم می کردند، هیچ آدمی تحت هیچ شرایطی حاضر نیست حتی یه ساعت هم به زندانب ره. به نظر من بدترین مجازات حبس و زندانه زیرا در زندان شما چیزهایی رو تو زندگیتون از دست می دید که باورش براتون خیلی سخته. رفتارهایی از دوستان و نزدیکان رو می بینید که هیچ وقت به مخیله تون نمی رسید. چیزهایی از برخی نزدیکان می بینید که دلتون می خواست روزی هزار بار می مردید ولی نمی دید.

اینکه فلانی با شما در زمان عرش چه جوری رفتار می کرد، حال در فرش زندان چه ها می کنه! این برای من معیارهای عزته. واقعا یک جایی خدا نمی خواست عزتم پایمال بشه. میخوام بگم بعضی ها همه تلاششون رو کردند اما چون خدا نمی خواست موفق نشدند.

بالاخره همین که زنده ماندید برای تان شانس نیست؟

اگر یک دهم کارهای فلانی و فلانی را کرده بودم مطمئن باشید حتما اعدام می شدم. اسنادش موجوده، دو شعبه دیوان عالی کشور هم حکم برائت از اتهام سنگین اخلال در نظام اقتصادی رو داده و در نهایت دستگاه عدلیه فرمود که این شهرام جزایری باید این حد مجازات بکشه و این قدر در زندان بمونه و بعدش هم آزاد بشه. حالا اگه برخی رسانه ها به قول معروف جوگیر شده اند و با احکام یکی از سه قوای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در تقابل و تضاد هستند، اگر جرات دارند لطفا تشریف بیارند خودشون منو اعدام کنند.

شما چه اشتباهی کردید که کار به اینجا رسید؟

ببینید من اصلا تمایلی به عقب رفتن ندارم. نگاهم رو به آینده است. تا همین حد هم به شما زیاد جواب دادم.

اما به هر حال مجموع یک سری شرایط و اتفاقات سبب شد که شما به شهرام جزایری تبدیل شوید که حالا مقابل ما نشسته اید و با هم گفت و گو می کنیم، درست است؟

باشه قبول شما فرض کنید من آدم یک لا قبای بی کس و کاری بوده و هستم. الان شما مواجه شدید با من. برای اینکه این فرض رو بررسی بفرمایید بیایید در مورد افکار و ایده های من و اینده پیش رو حرف بزنید، از اینجا به قبل را همگان جسته و گریخته نوشته اند. مطالب دیگه کهنه و سوخته شده.

تا امروز شما مصاحبه ای نکردید که از گذشته تصویر درستی ارایه بدهد. من می خواهم بدانم این آدم با اعتماد به نفسی که الان مقابل من است، از کجا این اعتماد به نفس را به دست آورده؟ چه گذشته ای داشته است؟

(با خنده) ای بابا! این همه توضیح دادم، حالا اگر شهرام جزایری اعتماد به نفس نداشته باشه، پس کی داشته باشد!

من اینقدر کتک خوردم که حسابی آب دیده و با عزت نفس شده ام، اعتماد به نفس هر شخص محصول باطن و درونشه، عمق و ظرفیت آدم هاست که نماد خارجی اش به اعتماد به نفس تفسیر می شه.

از کی کتک خوردین؟

از سرنوشت و از روزگار.

من دلم می خواهد شما خودتان شهرام جزایری را به ما معرفی کنید؟

شما بپرس، من هم جواب می دهم.

اهواز زندگی می کردید؟

تا دوم، سوم دبستان بله.

پدر و مادرت اهل کجا هستند؟

مادر من اصالتا تهرانی است. مادربزرگ من زنی بسیار متدین بود، اهل محله سنگلج. هنوز هم خانه خاله و دایی هام همون نزدیکه بازار تهرانه. این از مادرم، اما پدرم اهوازی و اصالتا عرب است.

کجا با هم آشناشدند؟

مثل اینکه مادر من سوپروایزر بیمارستان جندی شاپور بوده و پدرم می ره اونجا، همدیگرو اونجا می بینن. حالا یا دعوا کرده بودند یا برای پادرمیونی رفته بود بیمارستان. بابای من لوتیه. آن موقع ها هم خیلی بهش رجوع می کردند. تا مشکلی پیش میومده می گفتن بریم پیش آقامنصور.

چرا دایم می گویید مثل اینکه؟ جوری حرف می زنید انگار خیلی به چیزهایی که می گویید مطمئن نیستید؟

خوب من که نبودم اونجا، شنیدم. نمی خوام غیرمستند حرف بزنم.

شما بچه اول شان بودید؟

نه، من بچه دومم. شهرزاد، خواهرم بچه اوله که یک سال و نیم از من بزرگ تره.

حالا خانواده پدر؟

اجداد من مثل اینکه قبل از شیخ خزعل تاجرهای بزرگی بودند. شهرامشون هم یک کسی بوده به نام کریم.

یعنی در خانواده، شما را شبیه کریم جزایری می دانند؟

بین خودمون باشه، بعضی ها میگن شهرام مثل کریم جزایریه.

آقا کریم چکاره بود؟

مثل اینکه اون بزرگ ترین واردکننده آسیاب بادی و این چیزها بوده. زمان شیخ خزعل یا قبلش کشتی جزایری ها رو که از عراق اومده بود، در کارون متوقف می کنند و با ادب و احترام و البته با کمی تهدید او و خانواده اش رو ساکن این منطقه می کنند. ابتدای پل نادری اهوازف با سنگ به اینها زمین می دهند. همین الان بعضی ها بشنوند می گن داره چرت می گه.

ولی واقعیت است سنگ می انداختند و به اندازه ای که توان پرتاب داشتند زمین می گرفتند. خیلی ملک داشتند اون موقع. پدربزرگم آدم متشرعی بود به اسم میرزالازم جزایری. حافظ قرآن بوده. بعضی از افراد فامیل هم به من می گن تو بعضی خصوصیاتت شبیه میرزالازمه. خلاصه بعضی از فامیل ها همش اید بشنوند بگن بروبابا، این چی می گه اما واقعا این طور بود. بعضی به من می گن کریم و بعضی می گن لازم. خلاصه اینها ساکن اهواز شدند و ما هم نواده اون ها هستیم.

پس در اهواز متولد شدید، تا کی اهواز بودید؟

نه من مثل اینکه تهران به دنیا آمدم.

چرا مثل اینکه؟

خوب فکر کنم تهران دنیا آمدم.

بالاخره شناسنامه شما صادره تهران است یا اهواز؟

شناسنامه من صادره از تهران است.

چرا خانواده ات در آن مقطع تهران بودند؟

نمی دونم انگار خانواده یک کاری داشتند که آمده بودند تهران و من دنیا میام اما بعد بر می گردن اهواز. من تا کلاس دوم یا سوم اهواز بودم. نمی دونم کدوم باید حساب کنید. من متولد ۵۱ هستم، جنگ ۵۹ شروع شد. اولین روزهای جنگ وقتی زاغه مهمات اهواز ترکید، من آنجا بودم. یادم هست می رفتیم تماشا. مادرم همون روزها دچار ناراحتی روحی شد و خانواده تصمیم گرفتند که از اهواز برویم.

کجا رفتید؟

فامیل داشتیم تنکابن، رفتیم اونجا. من دیگه اونجا بودم تا یک سال قبل از پایان جنگ.

حالا یک نکته ای هست که من می خواهم خودتون در موردش حرف بزنید. آن سال ها وقتی شما اسمتون مطرح بود و همه اخبار پرونده تون را دنبال می کردند گفتند شما از خانواده خیلی فقیری آمدید و بستنی فروش بودید و…؟

خانواده ام هیچ وقت فقیر نبود. متوسط رو به بالا بودند. خودتون بروید تحقیق کنید.

پس فقر خانواده شما افسانه است؟

آره دیگه، پسر فقیر و این حرف ها. ما هیچ وقت فقیر نبودیم. خیلی چیزهای دیگه در موردن من افسانه س.

پدر چکاره بود؟

کاسب بود. توی خیابان نادری اهواز، مغازه پدر من و عموم و پسرعموها و پسرعمه ها اونجا بود. پدر من نمایشگاه اتومبیل داشت. عموهایم هم کباب استانبولی و کبابی و اینها داشتند.

وقتی رفتید شمال پدر چی کار می کرد؟

کار خاصی نمی کرد. همین کار آزاد. آن موقع فضا کمی سخت بود. بعضی ها به جنگزده ها زیاد کار نمی دادند یا بهتر بگم فضای کارکردن نمی دادند.

وقتی مهاجرت کردید شرایط خانواده چطور بود؟

چند تا ماشین بیوک و شورولت امریکایی را که داشتیم برداشتیم و رفتیم. همان موقع بعضی ها می گفتند اینها چه جنگ زده هایی هستند که اینقدر ماشین های خارجی دارند.

منظورتان از کار آزاد این است که پدر خرید و فروش می کرد؟

خوب ماشین خریده بودند و داده بودند راننده. هرچی را هم برده بودیم فروختیم و در طول جنگ خوردیم.

پس کلا سرمایه ها رفت؟

تقریبا

شهرام جزایری از کی کار اقتصادی را شروع کرد؟ از بستنی فروشی اهواز؟

تقریبا.

تقریبا یعنی چی؟

همون موقع در تنکابن از دست خانواده در می رفتم و کار می کردم. مثلا می رفتم خانه تمیز می کردم و پول می گرفتم یا اینکه با بعضی از دوستام می رفتیم ویلای کسانی که می خواستند ویلا اجاره بدن را اجاره می دادیم. کنار جاده داد می زدیم ویلا- ویلا. پول خوبی داشت. گاهی هزار تومان هم در می آوردیم. یکی، دو بار هم پدرم فهمید و یک کتک حسابی به من زد.

چرا با کارکردن شما مخالف بودن؟

خوب، هم مادرم به من پول می داد و هم پدرم پول توجیبی می داد. می گفتند چرا تو میری این کارها را می کنی؟ آبرومون می ره. همین الان هم خیلی از همین کارهایی رو که می گم، نمی دونن.

حالا من هم این سوال را دارم که چرا شما کار می کردید؟

خوب مزه می داد بهم که پول دربیارم. دوست داشتم.

پول را دوست داشتید؟

من هیچ وقت پول جمع کن نبودم، هنوز هم نیستم. هرچی در میارم رو، زودی خرج می کنم.

بعد چه اتفاقی افتاد؟

مثل اینکه! باز هم حالا می گم مثل اینکه! چون انگار که من اون زمان های خیلی به خانواده فشار می آرم که برگردیم اهواز. خانواده پدری ام را دوست داشتم و دلم می خواست برگردم.

واقعا به خاطر ندارید که به خانواده فشار می آوردید یا خیر؟

خوب درست یادم نیست اما دوست داشتم برگردم. دلم می خواست پیش خانواده پدری باشم.

بالاخره تصمیم گرفتید برگردید؟

بله. تصمیم گرفتن که برگردیم و دوباره راهی اهواز شدیم. البته زندگی در تنکابن دوره خوبی بود. دوره نوجوانی من بود. آن موقع خیلی ورزش می کردم. حرفه ای تنیس و والیبال بازی می کردم. این کار تا برگشتن به اهواز ادامه داشت.

وقتی برگشتید اهواز جنگ تمام شده بود؟

نه! هنوز جنگ بود، یک سال بعد جنگ تمام شد. آن بستنی فروشی که می گویید، همان زمان راه انداختم.

گفتید که همه چیز را فروختید و خوردید، حالا توی چه شرایطی برگشتید، موقعیت مالی خانواده چطور بود؟

حالا که برگشتیم عموی من در مغازه ای که از پدرم خریده بود، کار می کرد و من یک گوشه کوچک از آن مغازه را جدا کردم و بستنی فروشی راه انداختم.

پدرتان موافق بود؟

نه! پدرم یک کم کلاس می گذاشت. من گفتم کلاس ملاس را بگذار کنار، بگذار کاسبی کنیم.

چرخ بستنی فروشی چطور می چرخید؟

خیلی خوب. من یادمه جعبه نوشابه را برعکس کردم و گذاشتم جلوی در مغازه و به یک نفر که سینی باقلوا می آورد، گفتم برای من هم بیار و شب به شب بیا پول هرچی فروختم رو حساب کنیم. خوب این برای پدر و مادرم زیاد جذاب نبود اما من این کار رو کردم.

الان اینجا چند سالتونه؟

اینجا حدودا ۱۴-۱۶ سالمه سال ۶۶ است.

حالا موازی این، در مدرسه چه شرایطی داشتید؟ شاگرد درسخوانی بودید؟

زیاد درس نمی خوندم ولی همیشه نمره هام علی بود، شاگرد اول یا دوم بودم. اصلا یک کاراکتر جالبی داشتم توی مدرسه، شیطون و شاگرد زرنگ و بامزه و شیرین و تخس.

صبح ها که می رفتید مدرسه، مغازه بسته بود؟

نه شاگرد و کارگر داشتم.

همکلاسی ها می دانستند شما مغازه دارید؟

می گفتند شهرام بستنی فروشی داره. من سریع می گفتم کی؟ کجا؟ اصلا.

یعنی تکذیب می کردید؟

آره.

چرا؟ منظورم این است که شما شخصیت شهرام درسخوان را بیشتر از شهرام کاسب دوست داشتید؟

نمی دانم الان به این سوال چی جواب بدم.

می خواهم بدانم چرا به همکلاسی ها نمی گفتید که کاسب هستید؟

الان خیلی به اون کارهام، افتخار می کنم اما اون موقع ها دوست نداشتم این موضوع رو بگم. شاید دلم می خواست بیشتر همان شخصیت درسخونم رو بشناسن.

پس بستنی فروشی اولین کار اقتصادی جدی ات بود؟

بله. البته قبلا می رفتم مغازه پدرم و عموم. اصلا برای اولین بار در مغازه عمو پول در می آوردم. می رفتم مغازه عموم و در نوشابه باز می کردم و پول می گرفتم.

بیشتر توی مغازه عمو و پدر چکار می کردین؟

پشت دخل می نشستم. از کاسبی خوشم می آمد.

برگردیم بستنی فروشی، گفتید باقلوا گذاشتید، بستنی فروشی هم داشتید.

بله.

فضای شهر اهواز جنگی بود، چطور بستنی فروشی رونق داشت؟

بله. فضای جبهه و جنگ همه را تحت تاثیر قرار داده بود. من هم تحت تاثیر بودم. اما بالاخره زندگی جریان داشت.

با بچه های جبهه هم برخوردی داشتید؟

ببینید من جایی کاسبی می کردم که برای آب خوردن باید پول می دادی. مغازه ها آب خوردن را هم پولی می دادند. همین بچه های جبهه و جنگ می آمدند و من هم ازشون دعوت می کردم و می خواستم بیان بستنی بخورند. خوب باهاشون دوست هم می شدم. کلی از همون دوست های صمیمی شهید شدند، من هم تحت تاثیر بودم.

شاید الان بعضی ها به این حرف خرده بگیرند که آره این می خواد خودش را بچسبونه به جبهه و جنگ، اما من وسط این ماجرا بودم. داشتم توی شهری زندگی می کردم که درگیر جنگ بود، مگه می شه تحت تاثیر نباشم. همه آمده بودن از کشور دفاع کنن. از اصفهان و مشهد و تهران و شمال و همه شهرها آمدن، ما هم که اهل آنجا بودیم، دست اون ها را می بوسیدیم که دارن از ناموس ما دفاع می کنن.

این از فضای شهر، اما من موقعیت خوبی بین کسبه پیدا کردم، تقریبا امین مغازه داران منطقه شده بودم. سال اول یا دوم دبیرستان، رشته ریاضی بودم. خیلی از کاسب های اطراف سواد نداشتند. شب به شب دخلشون را جمع می کردم و صبح می بردم. یکی پول نداشت چک پاس کنه و من از همون پولی که مال کسبه نزد من بود بهش می دادم و بعد دوباره می گرفتم. همه هم راضی بودند.

از بابت این کار پول می گرفتید؟

اصلا.

چکار کردید که امین اینها شدید؟

این بر می گشت به اعتبار پدرم. پدرم معتبر بود و می گفتند بدیم پسر منصور حساب و کتابمون رو نگه داره.

شما که اینقدر پول براتون مهم بود چطور حاضر بودید بدون دریافت پول این کار را بکنید؟

خوب آنها اعتماد می کردند و نیاز داشتند کسی این کار را براشون انجام بده. من هم این کار را می کردم. همین کار برایم کلی اعتبار درست کرد چون بانک من را شناخته بود. یادمه یک بار عموم چک داشت من رفتم بانک و گفتم وام نمی دین؟ وقتی یه خرده ناز کرد منهم گفتم دیگه پول ها رو نمی آرم بانک شما. بردم یک بانک دیگه. اون بانک قبلیه هم کلی به التماس افتاد. خلاصه فضا برای کسب و کار خرد، برای من باز بود.

وام هم گرفتید؟

بله برای کسبه می گرفتم.

برای خودتان هم وام گرفتید؟

پدرم موافق وام گرفتن نبود اما راضی اش کردم که وام بگیره و بده برای خرید دستگاه بستنی.

چقدر بود؟

۳۶۰ هزار تومان. همه اقساطش را هم سرموقع پرداخت کردم.

 

ادامه دارد  . . .

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه


خرید کریو خرید فیلتر شکن انجام پایان نامه ارشد
خرید وی پی ان خرید کریو
استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع امکانپذیر است. این سایت ثبت شده در ستاد ساماندهی وزارت ارشاد اسلامی میباشد و تمام فعالیت های این سایت طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. - طراحی شده توسط پارس تمز